و چه شاعرانه برایت اشک ریختم و تو پایت را روی قطره های اشک من گذاشتی و بیچاره اشک که در شیار پای تو له شد و من باز هم تو رامی خواهم دیگر غرور برای من بی معنی است 
حرف های دل دختری بی کس و تنها
|
About Me
My Blog
My Archive
My Categories
Daily Links
Friends Link
ღ♥ஜ♥ باران من ღ♥ஜ♥ ღ♥ஜ دلستر ღ♥ஜ ღ•ღ*انتظار بی پایان*ღ•ღ وبلاگ باحال همین حوالی همه چیز بهترین هم چیز منو خودم من و عشقم مگ مگ مثل هیچکس لطفا گوسفند نباشید گوله نمک گل یخ-مینا نمازی - کاملا عشقولانه کافه ی عشق قطره باران فصل نا تمام فرشید نیک نژاد عشق و عشق و عشق عشق بی انتهاست عاشقونه ترین عاشقانه فقط برای تو!! عاشق کوهستان عاشق بی صدا سلام غریبه سرو ناز شیراز زیباترین وب عاشقانه زمزمه های قلب من روزهای تنهایی من.. رانده از بهشت ذهن مثیت دل نوشته دختری از جنس ماه دختر غمگین عاشق جوک خونه جسد عاشق تاراج روزگار=ترگل بــــــــــــــی نهایت جـــــــــــــذاب بی توقع لبخند بزن ♱♱بزرگترین وبلاگ ضد پسرا♱♱ باران عشق بــــــــــــــــــاران بـــــــــاش باران انیمیشن آبجی و داداش zohre & marzieh lost in love ๑۩۞ پرتوی قلب من و تو ۞۩๑ ۩♥☆ღ★ رد پا بی اثر★ღ☆♥ ۩ ...پسری از نسل خورشید Dead شرح حال من و عشقم... دختر کوهستان قالب وبلاگ اخبار آي تي گرافيک و آموزش فتوشاپ ايران ترجمه موبايل Template By
فال حافظ قالب وبلاگ عسل ح - نازنين |
و من باز هم تو رامی خواهم
و چه شاعرانه برایت اشک ریختم و تو پایت را روی قطره های اشک من گذاشتی و بیچاره اشک که در شیار پای تو له شد و من باز هم تو رامی خواهم دیگر غرور برای من بی معنی است بوی عشق
شب، همه دروازههایش باز بود جواب نیش عقرب
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند.. مردی در آن نزدیکی به او گفت: چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی؟! هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند! شش حرف و چهار نقطه
خیلی وقته دیگه بارون نزده
خیلی وقته دیگه بارون نزده شعر عاشقانه بسیار زیبا
غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد بـه خـدا نـمــیـری از یاد دل سنگ...
داری میری و دوباره من باید تنها بمونم شعر بی کسی هامو من تو گوش دیوار بخونم فکر می کردم دیگه قلبم واسه تو جایی نداره نمی دونستم خیالت منو تنها نمی زاره فکر می کردم رفتنت رو خیلی راحت می پذیرم اما می بینم که بی تو خیلیه اگه نمیرم کاشکی یکی پیدا می شد دستاتو می ذاشت تو دستم ببینی که هنوز عاشقو دیوونت هستم کاشکی لااقل یکیمون پا میذاشت روی غرورش اون یکی با مهربونی میشدش سنگ صبورش کار ز این حرفا گذشته دیگه تو بر نمی گردی اما کاشکی قبل رفتن فکر من رو هم می کردی خوب می دونم نمیتونم بی چشات دووم بیارم ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم ... قایق مرگ!!!!!!!!!!
توی یه قایق کوچک یه دختر و پسر بودند که عاشقانه همدیگه و قایقشونو دوست داشتند.اونها با قایق از مردابها رودها و رودخونه های زیادی گذشته بودند و سختی های زیادی رو پشت سر گذاشته بودند و حالا به دریا رسیده بودند. تو قایق دختر و پسر احساس خوشبختی می کردند هر وقت پسر خسته میشد دختر پارو میزد و هر وقت دختر خسته میشد پسر پارو میزد اونها از این همه خوشبختی شاد بودند ،ولی... ولی یه روز قایق سوراخ شد. دخترک ترسید. پسر که دید دختر ترسیده دستهای دخترک رو گرفت و گفت نترس عزیزم الان درستش میکنم.ولی دخترک خیلی ترسیده بود و حرفها و دلداریهای پسر اثری نداشت پسر تموم تلاششو کرد تا دخترک رو آروم کنه ولی نتونست پسر یواش یواش داشت میفهمید که دخترک موندنی نیست. تو همین موقع یه کشتی بزرگ و زیبا به قایق نزدیک شد دخترک از کشتی کمک خواست پسرک با تمام وجود از دخترک خواست تا تو قایق بمونه ولی دخترک تصمیم خودش رو گرفته بود و خواهشها و التماسهای پسر رو نمی شنید در آخر هم دختر سوار کشتی شد و رفت. بعد از رفتن دختر، پسر رفت و یه گوشه قایق نشست وهیچ کاری هم برای بستن سوراخ قایق نکرد پسر قایق رو بدون دخترک نمی خواست. پس از مدتی آبی که از سوراخ وارد قایق میشد تمام قایق رو پر کرد و قایق رو با پسرک غرق کرد. |
||||
